بچه ها باسه حامد دعا کنین توی دنیا عاشقا چه بیکسن انواع واقسام حالات بچه درسخونای عاشق:(موهاروول کن بابا)
اون الان به شدت به دعای مانیاز داره.


عاشقا عاقبتش خوار و خسن
اینا را گفتم برات تا بدونی
عاشقی خیلی خطرناکه حسن...
(حموم نرفته)
(ازسروصداعاصی شده)ودرآخریکی توسرخودت بزن یکی توسر کتابت:

ــــــــــــ
ــــــــــ 
ین یه صفرکله گندس
باسه همه عاشقایی که نمیتونن درس
بخونن دعا کنین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوارقلبی یه عاشق۷۷۷۷۷۷۷۷/ـــــــــــــــــــ
زندگی عشق است افسانه نيست
آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست
عشق ان نیست که درکنارش باشی
عشق آن است که به يادش باشي
+ نوشته شده در 2007/6/19ساعت 3:17 PM توسط الهه |
کاش پیشم بودی تاتونگاه دلت برای همیشه آروم میگرفتم.. بامن بمان همیشه بمان بامن..بامن دست تو را می گیرم با خود به دیار عاشقان می برم......... در حسرت تو دیوانه ترینم


از این همه بی وفایی می رهانم.
چنان با تو خواهم بود که ارزوی دیدار تو تو در دلم نماند..........
اگر همیشه سبز باشی مثل این![]()
![]()
.


این چه حالیست؟
این چه جرمی است...........که هر لحظه در به درمی کند.........
منو تو لحظه های سکوت و احساسی شور انگیز که درون قلب بی قرارم غوغا می کند............![]()
![]()
آره دیه خودت میدونی
عشق نمی پرسه اهل کجايی ، فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی
.
عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط ميگه هميشه با من هستی .
عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه : دوستت دارم..

قبل از ازدواج
پسر :بله،بالاخره وقتش شد . منتظر بودن خيلي سخته 
دختر : مي خواي من برم ؟
پسر : نه. حتي فكرش روهم نكن
دختر : دوستم داري ؟
پسر: بله
دختر: منو كتك مي زني ؟
پسر : البته !
دختر : تا حالا به من خيانت كردي ؟
پسر : نه ! چرا حتي يك همچين حرفي را مي زني ؟
دختر : منو مي بوسي ؟

پسر:امكان نداره ! به قيافه من مياد همچين آدمي باشم 
دختر: مي تونم بهت اعتماد كنم؟
پسر: بله
حالا بعد از ازدواج
مي توانيد همين گفتگو را از پايين به بالا بخوانيد


+ نوشته شده در 2007/6/7ساعت 10:11 PM توسط الهه |
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم 
ای عزیزجان من
من برای مرگ خود یک بهانه میخواهم
یک بهانه پوچ عاشقانه میخواهم
ازغمی که میدانی با توبودنم مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گربهانه این باشد من بهانه میگیرم 
عاشقانه میمیرم

+ نوشته شده در 2007/6/6ساعت 12:45 PM توسط الهه |
سلام رهگذر صدایت آشناتر از آشناست
خوش آمدی به خلوت این راه خالی از عابر
خوش آمدی به هیاهوی این سکوت بی وقفه
چه لحن خوش آیند ساده ای داری
چقدر خوشحالم 

باور کن ... دلم تکانی خورد
تو از کدام سپیده طلوع کرده ای که می دانی : برای ظلمت شبهای من ستاره کافی نیست؟
تو موج پر تب و تاب کدام دریائی که باز می دانی :
رکود یکسر این زندگی به دست طوفانیت شکسته خواهد شد.

+ نوشته شده در 2007/6/3ساعت 2:17 PM توسط الهه |
بغض گریه تو چشمام حرف های درد روی لبهام........... 
امشب مرا حال خوشی دست داد.......دلم دوباره تو را جستجو می کرد...........
ازپس اتاق کوچکم به ماه خیره شدم تا نشانی از تو بیابم..............
هوا تاریک بود ولی ماه می درخشید.................
دلم ارام نگرفت.............
قلبم را سنگین احساس می کنم..........به شدت می زند.........
یک لحظه ارام ندارد ................فکرم یک لحظه از یاد تو نمی رود.........
من تلخی این اندوه را دوست دارم چون تو در ورای انی.....
درگوشه دلم نام تو نقش بسته......... من اندوه عشق تو را به جان خریدارم.......
هر چند تو را ندیده ام ونخواهم دید...............اما از طریق قدرت عشق تو را
می ستایم.............از طریق قدرت تله پاتی.......تو را می بویم............
از عمق جان برایت خوشبختی آرزو می کنم.............
امیدوارم تو به قله ارزو یت برسی و به هر چی دلت می خواهد برسی............
شب تاریک و بیم موج گردابی چنین حائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
حضوری گر همی خواهی از او غافل نشو............
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
و عشق کافی نیست...........................................................
چون دل ما به اندازه تمامی هستی است...................
و عشق کافی نیست........
چون.............

چطوری باید بگم من بی تو دنیا را نمی خوام........
+ نوشته شده در 2007/5/30ساعت 12:22 PM توسط الهه |

![]()
من نگاهتو ميخواستم ، که قشنگترين غزل بود
صحبت از فاجحه عشق ، با من از روز ازل بود
من يه عاشق غريبم ، با دلي خون و شكسته
اشك من اشك غروبه رو تن پيچك خسته
آخ كه چشمات چه قشنگ بود ، با غزل هاي نگاهت
آب ميشد دلي كه سنگ بود
آخ كه چشمات چه قشنگ بود ، چه قشنگ بود حرف چشمات
با نگاه عاشق من ، كاش ميموند هميشه باقي
لحظه های با تو بودن ، ديگه بي تو هميشه
فكر رفتن رو دارم ، اگه امروز بمونم واسه فردا چي دارم
پس چرا بايد بمونم ، من كه تو سينه ي آهم
پس چرا بايد بمونم من كه تو رنگها سياهم
حالا من خسته از اين راه
ميككنم قلبمو از جا
شايد اين قصه کوتاه
سهم من بوده تو دنيا ...ستار



مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني![]()
+ نوشته شده در 2007/5/28ساعت 4:10 PM توسط الهه |
باید رفت......... همیشه سبز می خشکد... همیشه ساده می بازد.. همیشه لشکراندوه به قلب ساده می تازد. گذشت لحظه هاي با تو بودن
سرم برمی گردانم تا اشکهایم را نبینی.......



و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....
+ نوشته شده در 2007/5/23ساعت 5:6 PM توسط الهه |