... رضا
Soon we'll come to the end of life's journey
بزودی به انتهای سفر زندگی خواهیم رسید
And perhaps never meet anymore
وشاید دیگر هر گز یکدیگر را نبینیم
Till we gather in heaven's bright city
تا زمانیکه در شهر درخشان بهشت گرد هم آییم
Far away on that beautiful shore
خیلی دور در آن ساحل زیبا
If we never meet again this side of heaven
آیا ما دوباره یکدیگر را در این سوی بهشت میبینیم؟
As we struggle through this world and its strife
در حالیکه به نزاع و زد و خورد دنیا مشغولیم
There's another meeting place somewhere in heaven
مکان دیدار دیگری در جایی از بهشت وجود دارد
By the side of the river of life
کنار رودخانه زندگی
Where the charming roses bloom forever
جایی که گلهای رز سحرانگیز برای همیشه میماند
And where separations come no more
جایی که دیگر جدایی وجود ندارد
If we never meet again this side of heaven
آیا ما دوباره یکدیگر را در این سوی بهشت میبینیم؟
I will meet you on that beautiful shore
من تو را در آن ساحل زیبا خواهم دید
بابا آآآآآآپیدم.
+ نوشته شده در 2007/5/19ساعت 9:41 PM توسط الهه |
اگه میترسی یا ناراحتی قلبی داری برو پایین وبلاگ... نگاهی به من انداخت وپرسید:چندسالته؟ به سختی آب دهانم راقورت دادم وپاسخ دادم هنوز ۲۰سالم نشده! بابی اعتنایی گفت:فکرنکن بچه ای! چهره ام حالت محزونی به خود گرفت. گفتم:ولی من فکرمیکردم سن کمیه. باتعجب ابروهاشو بالاانداخت وگفت:ولی ازتوکوچکترخیلی هاهستند. بادرماندگی گفتم:اجازه میدی برم؟ خندید وگفت:نه عجله کن دیگر باید برویم. لحظاتی بعد دست من دردست اوبود وازروی سرتمام آدمهای اطرافمان میگذشتیم. جسم من روی خاک افتاده بود. پرواز را به خاطربسپار......پرنده مردنی ست. بر سر مزار من گریه نکنید ...رضا

من آنجا نیستم
من آنجا نخوابیده ام
من بادی هستم که می وزم
من الماسی در برفم
که میدرخشم
من نوری هستم در گندمزارها
من باران نرم پاییزم
هنگامی که در بامداد
آرام بیدار میشوید
روح من هم چون کبوتری
آرام بال می گشاید
من ستاره ای نورانی درشبم
بر سر مزار من گریه نکنید
من همیشه در قلب شما زنده ام.
+ نوشته شده در 2007/4/28ساعت 10:43 AM توسط الهه |
آخرین دستنوشته من طرحیست ازرویای رسیدن که به آن می اندیشم وامروز غم دوری ازهم فاصله ایست جاوید میان آن رویای کودکانه واین واقعیت تلخ اما صادقانه.... همچنان میان دیوارهای پوسیده ام شعرهایم راهم انگارتودیگردوست نداری!؟ مراببخش...دلم هنوزتنهاست...تنها اگه دستم به جدایی میرسید اونو از خاطره ها خط میزدم.
+ نوشته شده در 2007/4/25ساعت 7:54 PM توسط الهه |