در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم باهمه بیگانگی هرشب به من سرمیزند به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود.
هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی
+ نوشته شده در 2007/3/19ساعت 12:37 PM توسط الهه |
آرزویم اینست:
نرود اشک درچشم تو هرگز مگرازشوق زیاد
نرودلبخندازعمق نگاهت هرگز
و به اندازه هرروز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تورامی خواهد
و به لبخند توازخویش رها می گردد
وتورادوست بدارد همان اندازه که دلت میخواهد.
+ نوشته شده در 2007/3/18ساعت 3:54 PM توسط الهه |
اینجاهواصاف است. بوسه برماه میزنم. هرگاه ابرهای سو ء ظن ازآسمانت رفتند: به ماه بنگر. چرا که مانندهرشب... بوسه ای عاشقانه درانتظارتوست!!!
+ نوشته شده در 2007/3/13ساعت 2:54 PM توسط الهه |
پر سوزترين گدازه از عشق بگير
در هر نفسي كه مي تپي اي دل من
يادت نرود اجازه از عشق بگير
ازخاطر غنچه ها دلم تنگتر است
هر چند كه از آينه بي رنگ تر است
بشكن دل بي نواي ما را اي عشق
اين ساز شكستهاش خوش آهنگ تر است
سيدحسن حسيني
+ نوشته شده در 2007/3/13ساعت 2:38 PM توسط حامد |
سرسبزترين بهار تقديم تو باد آواي خوش هَزار تقديم تو باد گویند كه لحظهاي است روييدن عشق آن لحظه هِزار بار تقديم تو باد وحيد اميري
+ نوشته شده در 2007/3/13ساعت 2:37 PM توسط حامد |
شاید همان ستاره ای بود که چون نگاهم کردی دلم میخواست پنداشتی شاید: حیف است ستاره ها زیرپابمانند.....

+ نوشته شده در 2007/3/7ساعت 10:47 AM توسط الهه |
تو اگر میدانستی که چه دردی دارد که چه زخمی دارد خنجر ا ز دست عزیزان خوردن از من خسته نمیپرسیدی که چراتنهایی !!! (خوش به حال کره خرحامله ی بیوه که با این همه بدبختی و بیچارگی هیچی نمیفهمه) رفیق بی کلک مادر

+ نوشته شده در 2007/3/6ساعت 9:41 PM توسط الهه |
جایی که میری مردمی داره که میشکننت: نکنه غصه بخوری من همه جاباهاتم 
قلب میذارم که جابدی
اشک میدم که همراهیت کنه
ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم.
ا
گه دلت گرفت...
اگه شکست...
اگه تنها موندی....
اگه اشکات سرازیرشدن اگه.......
اون موقعه که خداعاشقت شده .اگه دستتو نگرفت و بازم احساس تنهایی کردی اون لحظس که داری به خوشبختی نزدیک میشی ولی حیف که خودت خبر نداری!
آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و از خدا بخواه تویادت میره ولی خدا یادش نمیره که چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده
+ نوشته شده در 2007/3/5ساعت 8:44 PM توسط الهه |
+ نوشته شده در 2007/3/5ساعت 8:16 PM توسط الهه |
گریه کن ای دخترشب گریه کن هرکه بااحساس باشد عاقبت خواهدگریست این جواب ساده دلیست :این جواب آن دل نازکتر از خواب قناریهای توست گریه ام رادیدند تونمیدانی که دل کوچک من چه غریبانه شکست توبه احساس غرورمن وامثال خودم میمانی فقراحساس تورامیفهمم![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 2007/3/5ساعت 7:6 PM توسط الهه |
یک پسر با یک نگاه از دختر خوشش می ایید ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا جایی که زندگیشو پای عشقش می ذاره ... اما دختر باور نمی کنه ... چون یک چیزهایی دیده وشنیده ... تا دختر میاد پسر رو باور کنه پسر دلسرد و خسته میشه ... میره با یکی دیگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه میره طرفش اما پسر رو با یکی دیگه میبینه .... اینجاست که میگه : حدسم درست بود و اشتباهی رو می کنه قبلا کرده بود و همه چیز از بین میره و این قانون برای ? همه تکرار میشه
+ نوشته شده در 2007/2/24ساعت 3:17 PM توسط حامد |
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب ....
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق ....
بوسه یعنی لذت دلدادگی ... لذت از شب ... لذت از دیوانگی ....
بوسه یعنی حسه خوبه طعم عشق .... طعم شیرینی به رنگ سادگی ....
بوسه یعنی اغازی برای ما شدن ... لحظه ای با دلبری تنها شدن ....
بوسه سر فصل کتاب عاشقی ...
بوسه رمز وارد دلها شدن ....
بوسه اتش می زند بر جسم و جان ...
بوسه یعنی عشق من با من بمان .



انسان با سه بوسه تشکیل می شود :
1- بوسه مادر که با ان پا به عرصه خاکی می گذاری
2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی
3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابدیت می گذاری
+ نوشته شده در 2007/2/24ساعت 3:16 PM توسط حامد |
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که غشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمی کرداخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت:متشکرم و گونه ی من رو بوسید. می خوام بهش بگم, می خوام که بدونه, من نمی خوام فقط یه "داداشی" باشم .من عاشقشم. اما....خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم. تلفن زنگ خورد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم این کارو کردم.وقتیکنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.آرزو می کردم عشقش ماله من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه تا چیپس,خواست بره که بخوابه,به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم, می خوام که بدونه, من نمی خوام فقط یه "داداشی" باشم .من عاشقشم. اما....خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد و گفت:"قرارم به هم خورده اون نمی خواد با من بیاد". من با کسی قرار نداشتم,ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمای هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر(شریک,دوست) نداشتیم با هم دیگه باشیم,درست مثل یه "خواهر و برادر".ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم,تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمای همچون کریستالش بود.آرزو می کردم عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم ,به من گفت:"متشکرم,شب خیلی خوبی داشتیم" و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم, می خوام که بدونه, من نمی خوام فقط یه "داداشی" باشم .من عاشقشم. اما....خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم. یه روز گذشت,سپس یه هفته,یه سال....قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارق التحصیلی فرا رسید,من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکشو بگیره.می خواستم که عسقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد, و من اینو می دونستم,قبل از اینکه کسی خونه بره بسمت من اومد,با همون لباس و کلاه فارق التحصیلی با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه ی من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی,متشکرم و گونه ی منو بوسید. می خوام بهش بگم, می خوام که بدونه, من نمی خوام فقط یه "داداشی" باشم .من عاشقشم. اما....خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم. نشستم روی صندلی,صندلی ساقدوش,توی کلیسا,اون دختره حالا داره ازدواج می کنه,من دیدم که"بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم,اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت:"تو اومدی؟ متشکرم" می خوام بهش بگم, می خوام که بدونه, من نمی خوام فقط یه "داداشی" باشم .من عاشقشم. اما....خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ,فقط دوستان دوران تحصیلی دور تابوت هستند,یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه,دختری که تو در دوران تحصیل اون رو نوشته,این چیزی هست که اون نوشته بود: " تمام توجه من به اون بود,آرزو می کردم عشقش برای من باشه,اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم.من می خواستم بهش بگم,می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برایمن یه داداشی باشه,من عاشقش هستم,اما....من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو می کردم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کارو کرده بودم..................با خودم فکر می کردم و گریه! اگه همدیگرو دوست دارید,به هم بگید,خجالت نکشید,عشق رو از هم دریق نکنید,خود تونو پشت القب و اسامی مخفی نکنید,منتظر طرف مقابل نباشید,شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
+ نوشته شده در 2007/2/24ساعت 1:59 PM توسط حامد |